و تو دوباره در گذار از كوچه ي زندگيم،

از پشت پنجره ي قلبم،

با تلنگري بر شيشه ي ترك خورده ي احساسم كوبيدي و بي آنكه ميزبان نگاهي باشي،

خانه ي دلم را در ويراني لرزه ي حضورت تنها رها كردي!

... و تو بازهم بي خبر از حضور چشمان من،

چون عابري از كوچه ي زندگيم گذشتي و مرا در بن بست پريشاني و پرسش تنها گذاشتي!

... واين تنها و تنها پيشكش تو بود به قلب پر تپش و بي تاب من!

در آن لمحه كه سايه ي نگاه تو،

خاكستر غبار زمان را از گرد آتش شعله ور عشق تو در قلب بي حصار من پس زد،

دانستم كه بار ديگر شروعي در زندگيم طلوع خواهد كرد ... حضور تو همواره برايم پيام آور طراوت و سر زندگي بوده، اما اينبار كه ديگر آتش نشاني به فرياد حريق جانم نمي رسد،

حضور تو مرا حساس تر و هراسان تر از هميشه كرده است!

... اينبار ديگر آتش عشق تو شعله نمي كشد،

اين جرقه ي حضور توست كه شمعي در زير خانه ي دل من برفروخته و آرام آرام اين كاشانه را گرم و گرمتر مي كند ...

... و من در هراسم از روزي كه اين شعله،

بدون شبنم حضور تو،

آتشي بيفروزد و بار ديگر جان نيمه ي مرا بكام خود فرو برد!

مدت ها بود كه به خيال خود فراموشت كرده بودم،

روزها بود كه ديگر انتظار چشمانت را نمي كشيدم،

هفته ها بود كه ديگر از پشت ديوار جانم پاورچين پاورچين به خانه ي احساسم سرك

نمي كشيدي،

و ماه ها بود كه بغض من ديگر نام تو را برزبان نمي آورد!

خيال نكن كه اين خيال ساده و بي كوشش به سراغم آمد،

نه،

من براي پنهان كردن آفت عشق تو

مزرعه ي قلبم را هرگز، لحظه اي سمپاشي نكردم

نه!

من فقط با ياد خدا در آن گاه كه باغچه ي احساسم را حرص مي نمودم،

تو را همچون گل ناياب و عزيزي در گلداني جدا كاشتم و

آن را در گلخانه ي زيباترين هاي جانم بايگاني كردم ...

... به اين اميد كه تو تنها عطري باشي در هواي خاطرم ...

اما تو هنوز هم برايم خود احساسي،

خود طراوتي،

خود نجابت...

كه با گذار پر متانت خود از مقابل دروازه ي ديدگانم،

بار ديگر كاشته ام را نقش بر آب كردي!


 

نوشته شده توسط احمد و باران در یکشنبه 23 دی1386 ساعت 10:57 موضوع | لینک ثابت